تبليغاتX
حرفهای نگفته
به تو از تو می نويسم
به تو ای هميشه در ياد
ای هميشه از تو زنده
لحظه های رفته بر باد

وقتی که بن بست غربت
سايه سار قفسم بود
زير رگبار مصيبت
بی کسی تنها کسم بود

وقتی از آزار پاييز
برگ و باغم گريه می کرد
قاصد چشم تو آمد
مژده ی روييدن آورد

به تو نامه می نويسم
ای عزيز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پيوست

ای هميشگی ترين عشق
در حضور حضرت تو
ای که می سوزم سراپا
تا ابد در حسرت تو

به تو نامه می نويسم
نامه ای نوشته بر باد
که به اسم تو رسيدم
قلمم به گريه افتاد

ای تو يارم روزگارم
گفتنی ها با تو دارم
ای تو يارم
از گذشته يادگارم

به تو نامه می نويسم
ای عزيز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پيوست

در گريز ناگزيرم
گريه شد معنای لبخند
ما گذشتيم و شکستيم
پشت سر پلهای پيوند

در عبور از مسلخ تن
عشق ما از ما فنا بود
بايد از هم می گذشتيم
برتر از ما عشق ما بود
+ نوشته شده توسط ابراهیم تقی زاده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 22:46 |

دلم داره میترکه.کسی نیست که حرف دلمو بهش بزنم.یعنی تو این دنیای به این بزرگی کسی نیست که بشه بهش حرفهای دل و زد.واقعا حالا دارم میفهمم امام علی(ع) چرا سر تو چاه میکرد و با با زمین حرف میزد.زد.اون موقع هم با الان هیچ فرقی نکرده.میگن گشتیم نبود نگرد نیست

 همینه نمیدونم از کی بگم و از چی گله کنم وانقده بد دیدهام دیده که دیگه به چشمام هم اطمینان ندارم.نمیدونم کی درست میگه کی دروغ.انقده دروغ به اسم راست شنیدم که میترسم.نه از دورغ و نه از راست بلکه از دورغ هایی که به اسم راست میشنوم از همه.حتی فکر میکنم دوست دارم ها هم همش دروغه.هیچکی برا خودت دوست نداره.قطعا یه چیزی ازت میخاد تا بهت چیزی بده.محبت هم پولی شده و رایگان نیست.دل شیکسته رو کسی نمی خره.دل شیکوندن چه اسون شده.همه میخان یه جوری دلتو بشکونن و برن.تناها چیزی که برا همه مهمه فقط خودشونن.محبت و دوستی هیچ قیمتی نداه و نمیشه پیداش کرد.به قولی تا نری کسی نمیفمه کی بودی.تا نمیری کسی نمیبخشتت.میگن به ما چه .اخه مگه چقدر میشه یه دل بشکنه و بری گچش بگیری .کسی که ادعا میکرد دوسم داره و بهم گفت تا اخرش باهاتم ولم کرد.نزدیک ترین کسانم حرفمم رو نمی فهمم.واقعا دارم فکر میکنم خوش به حالت که رفتی.نموندی و نتونستی بیشتر از این سختیای بامن بودن رو ببینی.یه چیزی شدیدا بهمم میریزه.یادته یه روز بهم زنگ زدی گفتی بیا ببینمت.من خیلی سرد باهات برخورد کردم.نمیدونستم اگه از دستت بدم دیگه تموم زندگیم ایندم و همه دلخوشیامو از دست میدم.یادمه ماه رمضون سه سال پیش.بین دعایی که شبهای قدر میخونن همه یه جمله هست که همه اونو میگفتن.(سبحانک یا لا الله الا انت الغوس الغوس خلصنا من النار یا رب) اما من چی فقط از خدا تورو میخاستم.اما وقتی بهت رسیدم نفهمیدم خدا چی بهم داده.ناسپاسی کردم.دلتو شیکوندم.گریتو در اوردم.با بچه بازیام.با لج بازیام.با ندونم کاریام.با گم کردنام.شکر خدا هم که یادم رفت.انقده بد شدم تا خدا هم لجش گرفت و بهترین نعمتی که بهم داده بود رو گرفت.حالا دستام مونده و تنهایی من.

من خالی  از عافه و خشم.خالی از خویشی و غربت گیچ و مبهوت بین بوندن و نموندن

عشق اخرین همسفر من مثل تو منو رها کرد حالادستام مونده و تنهایی من

ای دریغ از من که بی خود مثل تو گم شدم گم شدم تو ظلمت تن

ای دریغ از تو که مثل عکش عشق هنوزم داد میزنی تو ایینه من

وای گریمون هیچ خندمون هیچ باخده و برندمون هیچ تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ

ای ای مثل من تک و تنها دستامو بگیر که عمر رفت همه چیز تویی زمین و اسمون هیچ

با تو میبینم همه بود و نبود بیا پر کن منوای خورشید دل سرد

بی تو میمیرم مثل قلب چراغ نور تو بودی کی منو از تو جدا کرد؟

حالا میفهمم اون گریه های شبونتو.اون لج و لجبازیمو.تا داشتمت نمیدونستم چی رو دارم و اگه از دستت بدم عمرمم و جونمو و همه چیزمو از دست میدم.مگه یه انسان به چی زندس؟فقط نفس بکشه راه بره این زندگیه؟نه.فرق یه انسان با یه مرده متحرک تو شاد بودن و امید به اینده بهتره.اما من همه اینهارو هم از دست دادم.نمیدونم خدا هم باهام لج کرده.هیچ چیز توزندگیم خوشحالم نمیکنه.کوچکترین حرف یا اتفاق هم بهمم میریزهویاد اون موقع ها که باهم بودیم میوفتم.نیست شبی که به یاد تو نخوابم.حتی واسه خوابیدن هم بهونه تورو میکنم و دوست دارم بخوابم شاید تو خواب ببینمت.نسبت به همه چیز بی اعتقاد شدم.اگه مطمئن نبودم که خودکشی حرومه و گناه داره و خدا به هیچ وجه نمیبخشه خیلی زودتر مثل تو که یه دفعه نشون دادی واقعا از با من بودن خسته ای واقعا این کارو میکردم.اما نمیخوام فقط خودمو بندازم گوشه بیمارستان و یه عده رو دور خودم جمع کنم و نگران تر از اینی که هستن ببینمشون.

دلم عمری میگیره بهونه میخواد دل بکنه از این زمونه

تویی فانوس روشن تو شب تار واسه این دل سرگشته بی یار

دیگه وقتشه که بارون بباره بریزه رو سر شبا ستاره

شبای انتظار شبای دلتنگ که میزنه به شیشه دلم سنگ

ای تو هستی این دل شکسته من نای نفسهای خسته من چشمهای در خون نشسته من ای جان

من که مست یه جرعه ناز نگاتم پنجره روبه خندهاتم دیونه اسم اشناتم ای جان

یه روز گل میکنه غنچه رویا اگه پا بزاری رو فرش چشمام

میشینه رو سرم سایه دستات میپیچه تو سرم عطر نفسهات

خدا کی میرسه لحظه دیدار؟ دل از خواب قفس کی میشه بیدار؟

هنوز منتظرم خسته و بیتاب که شب گم بشه تو خنده مهتاب

ای تو هستی این دل شکسته من نای نفسهای خسته من چشمهای در خون نشسته من ای جان

من که مست یه جرعه ناز نگاتم پنجره روبه خندهاتم دیونه اسم اشناتم ای جان

یادت نرفته که اخرین سری ها گفتی دلمو شیکوندی میخام دلتو بشکونم.رسیدی به ارزوت.دیدی دل شکستمو؟چی بهت رسید؟یادت که نرفته اولین ر.زهای اشناییمون؟یادته چه تقلا ها کردیم؟پیش کیا رفتیم؟هر کسی رو که میشناختیم واسطه کردیم.تا بهم رسیدیم.چقدر با هم بودن رو دوست داشتیم.میمردیم واسه هم دیگه.حالا کوش اونهمه دوست داشتن؟حالا کوش اون گرمی دستات که هیچ وقت بهم نمیدادی؟یادته میگفتی نامحرمیم.نمیدونم شاید حس حسادت بود تو اخه فط به من دست نمیدادی.با بقیه راحت تر بودی.حالا بیا ببین این دلی که شیکوندی و رفتی ببین چه کرده با من.ببین چطوری اشیونمو زندگیمو به اتیش کشیدی و رفتی.بی معرفت یه نگاه هم نکردی.ببینی این همه بلایی که به سرم اوردی من هنوز زندهام یا الکی دارم فقط تظاهر به زنده بودن میکنم.

ای خدا دلگیرم ازت ای زندگی سیرم ازت.ای زندگی میمیرم و عمرمو میگیرم ازت

حالا باز دوباره ماه رمضون امده.ماه نزول قرآن.ماه اشتی خدا و بنده هاش با هم.تو میدونی من تنها ارزوم خوشی و شادی تو و در صورت امکان دوباره بودن با توئه.به قولی اگه خدا فقط و فقط یک ارزوی انسانو بر اورده میکرد ارزوی من دوباره دیدن تو و ارزوی تو هرگز ندیدن من بود.حالا واقعا خدا ارزوی کودممونو براورده میکرد جای سواله

 بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن دیوانه که بودم!

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید.

یادم آمد که شبی باهم ازآن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی!

ازین عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم :

               حذر از عشق ؟

                     ندانم

                سفر از پیش تو ؟

                     هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم             

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم . . . !

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید.

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم.

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق دل آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم! 

+ نوشته شده توسط ابراهیم تقی زاده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 21:56 |

گـنـاهـی نـدارم ولی قسمت اینه

 

که چشمای کورم به راهت بشینه

 

 

بـرای دل مـن واسـه جـسـم خـستم

 

منی که غرور و تو چشمات شکستم

 

 

 

سـر از کـار چـشـمـات کـسـی در نـیاورد

 

که هرکی تو رو خواست یه روزی بد آورد

 

 

 

بـرای دل مـن واسـه جـسـم خستم

 

منی که غرور و تو چشمات شکستم

 

 

 

واسه من که برعکس کار زمونه

 

یکی نیست که قدر دلم رو بدونه

 

 

 

گناهی ندارم ولی قـسـمـت ایـنـه

 

که چشمای کورم به راهت بشینه

 

 

 

هـنـوزم زمـستون به یادت بهاره

 

تو قلبم کسی جز تو جایی نداره

 

 

 

صـدای دلـم سـاز نـاسـازگـاره

 

سکوتم به جز تو صدایی نداره

 

 

 

تو خواب و خیالم همش فکر اینم

 

کـه دستـاتـو بـازم تـو دستام ببینم

 

 

 

ولی حیف از این خواب پریدم که بازم

 

بـا چـشـمـای کـورم بـه راهـت بـشینم

 

 

 

سـر از کـار چـشـمـات کـسـی در نـیاورد

 

که هرکی تو رو خواست یه روزی بد آورد

 

 

 

بـرای دل مـن واسـه جـسـم خستم

 

منی که غرور و تو چشمات شکستم

+ نوشته شده توسط ابراهیم تقی زاده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 و ساعت 21:27 |

لذت غمگین بودن

 

چند وقتی است آنقدر سرم شلوغ است که حتی فرصت غمگین شدن را نیز ندارم. نمی دانی که چقدر لذت دارد، لذت غمگین بودن را می گویم. ولی نه هر غمگین بودنی. غمگینی که برای تو باشد لذت دارد. اصلا هر چه که برای تو باشد لذت دارد. ولی نمی دانم چرا این غمگین بودن لذتی بسی بزرگتر دارد برای من؟!! نمی دانم، شاید ... شاید برای اینکه باز امیدوارم. امیدوار به تو رسیدن. امیدوار به تو فکر کردن. شاید هم نه ... فقط دل خوش کردن است. ولی در هر صورت دوستش دارم.

آدمها گاهی برای خالی کردن خود دنبال بهانه ای هستند . بعضی وقتها با یک حادثه معمولی، بعضی وقتها با یک زیارت، بعضی ها در جمع، بعضی ها در خلوت. بهانه من برای خالی کردن خود در خلوت تویی و غم تو. نه اینکه از غمی که تو داری نه، که اگر بگویم آری دروغ گفته ام. نمی گویم از غم هجران تو، که اگر این را نیز بگویم باز دروغ گفته ام. توصیفش شاید بشود همان لذت غمگین بودنی که گفتم. ولی این را می توانم بگویم که این غمگین بودن برای توست، ولی چگونه؟ خود نیز نمی دانم...

گاهی وقتها فکر می کنم یعنی آدم اگر کسی را دوست داشته باشد و به آن برسد بعد از آن لذت غمگین بودن چه می شود؟ جای خود را به کدام لذت می دهد؟ نمی دانم، هنوز به جواب نرسیده ام. ولی شاید مثل الان که وقت تجربه این لذت را ندارم، آن موقع نیز وقت نداشته باشم؟!!! شاید آنقدر لذت های دیگری وجود دارد که دیگر این لذت را لذت حساب نخواهم کرد؟ شاید ... ولی به قول معروف باید حال را چسبید و این حال به من می گوید لذتی بالاتر از لذت غمگین بودن نیست. می خواهم الان غمگین تو باشم. نمی خواهم به هیچ چیز دیگر فکر کنم. فقط و فقط غمگین تو باشم

یاد سال پیش و سال پیش ترش افتادم اما امسال فرسنگها بینمون فاصلست و من از این راه دور فقط میتونم بهت بگم

تولدت مبارک

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم تقی زاده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:52 |
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟با چه رویی میخای بری پیش کسی که وقتی گفتم به جان اون کسی که میپرستی و تو هم گفتی من هیچکسو نمیپرستم؟با چه روئی میخای بری و ازش برا ایندت چیزی بخای؟با چه رویی هر روز میری پیشش و میگی اهدنا الصراط المستقیم؟با چه روئی بهش میگی ببخش منو در حالی که وقتی خودت قدرتشو داشتی کسیو نبخشیدیکه برات همه چیز بود؟
+ نوشته شده توسط ابراهیم تقی زاده در سه شنبه ششم اسفند 1387 و ساعت 14:56 |
 از عذاب جاده خسته نرسیده و رسیده

آهی از سر رسیدن نکشیده و کشیده

غم سرگردونیامو با تو ساده قانه گفتم

اسمی که اسم شبم بود با تو عاشقانه گفتم

با تنم زخمی اگه بود بی رمق بود اگه پاهام

تازه تازه با تو گفتم اگه کهنه بود دردام

من سرگردون ساده تو رو صادق میدونستنم

این برام شکسته اما تورو عاشق میدونستم

تو تموم طول جاده که افق برابرم بود

شوق تو راه توشه من اسم تو همسفرم بود

من دل شیشه ای هرجا پرشکستن که شکستم

زیر کوه بار غصه هرنشستم که نشستم

عشق تو از خاطرم برد که نحیفم و پیاده

توروفریاد زدم و باز خون شدم تو رگ جاده

من سرگردون ساده تو رو صادق میدونستنم

این برام شکسته اما تورو عاشق میدونستم

نیزه نم باد شرجی وسط دشت تابستون

تازیانه های رگبار توی چله زمستون

نتونستن نتونستن جلوی منو بگیرن

از من خسته خسته شوق رفتنو بگیرن

حالا که رسیدم اینجا پر غصه واسه گفتن

پرنیاز تو برای آه کشیدن و شنفتن

تورو با خودم غریبه از خودم جدا میبینم

خودم و پر از ترانه تورو بی صدا میبینم

من سرگردون ساده تو رو صادق میدونستنم

این برام شکسته اما تورو عاشق میدونستم

اون همیشه با محبت برای من دیگه نیستس

نگو صادقی به عشقت آخه چشمات میگه نیستی

من سرگردون ساده تو رو صادق میدونستنم

این برام شکسته اما تورو عاشق میدونستم

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم تقی زاده در جمعه بیست و هفتم دی 1387 و ساعت 16:26 |

اي كاش شعر من

مي توانست او را باز گرداند

يا وعده ملاقات را با حبيب ميسر سازد

آيا نفس من از پسِ اين همه خفتن

بيدار خواهد شد؟

تا صورت گذشته ي مخوفم را نشانم دهد؟

آيا ماه ايلول آواز بهار را درك مي كند

حال آنكه برگ هاي پائيز بر گوش خود

نهاده است؟

نه هرگز!

ساز جوبينِ محفل

سبز نخواهد شد

اگر داسي به دست گيرند

گل ها را زنده نخواهند كرد

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده توسط ابراهیم تقی زاده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت 21:20 |

بی تو پاییزم..

ناله ی برگهای پاییزی در زیر پای من
جیغ باد پاییزی نوازش من
گریه ی آسمان پاییزی همدم من
من پاییزی تو پاییزی او پاییزی
زیر درختان زرد پاییزی با تو پاییزی
با توام ای زیبای پاییزی
چه کنم بی تو در این روزهای پاییزی
تو در آسمان بهاری و من در این زمین پاییزی

بی تو من پاییز پاییزم
کاش شعر پاییزی مرا می شنیدی
کاش روی زرد پاییزی ام را میدیدی
و کاش دستان سرد پاییزی ام را می گرفتی
ای پاییز دوست داشتنی من
بی تو هیچم بی تو پاییزم
دوستت دارم ای عشق پاییزی من

+ نوشته شده توسط ابراهیم تقی زاده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 22:41 |
یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره
یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره

یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره
می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره

یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره

بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره

یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره

یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره

یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره

یه نفر تولدش مهمونیه ،‌همه میان
یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره

یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره

یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره

یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره

تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن
یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره

یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا
یکی انقد دیده که میل تماشا نداره

یکی از واحدای بالای برجشون می گه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره

یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره
یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره

یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره

یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره

یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
یکی هم برای گرمای دساش ها نداره

دخترک می گه خدا چرا ما ... مادرش می گه
عوضش دخترکم ، او خونه لیلا نداره

یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره

یکی آزمایش نوشتن واسش ،‌اما نمی ره
می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره

بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره

یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره

یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره

راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم
ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟

بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره

همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره

خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده
همه چی دست اونه ،‌ربطی به شعرا نداره

آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره

کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
با نمی شه ، با نمی خوام ، ‌با نشد ، با نداره

شعر از : مریم حیدرزاده

+ نوشته شده توسط ابراهیم تقی زاده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت 20:49 |
روز پاييزي ميلاد تو در يادم هست
روز خاکستري سرد سفر يادت نيست
ناله ی نا خوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر يادت نيست
تلخي فاصله ها نيز به يادت ماندست
نيزه بر باد نشسته ست و سپر يادت نيست
يادم هست ..... يادت نيست ......
خواب روزانه اگر درخور تعبير نبود
پس چرا گشت شبانه در بدر يادت نيست
من به خط و خبري از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگويي که خبر يادت نيست
يادم هست ...... يادت نيست ......
عطش خشک تو بر ريگ بيابان ماسيد
کوزه اي دادمت اي تشنه مگر يادت نيست
تو که خود سوزي هر شب پره را ميفهمي
باورم نيست که مرگ بال و پر يادت نيست
تو به دلريختگان چشم نداري بي دل
آنچنان غرق غروبي که سحر يادت نيست
يادم هست ...... يادت نيست

+ نوشته شده توسط ابراهیم تقی زاده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 و ساعت 22:11 |
سايت تخصصي آموزش ايرانيان