دلم داره میترکه.کسی نیست که حرف دلمو بهش بزنم.یعنی تو این دنیای به این بزرگی کسی نیست که بشه بهش حرفهای دل و زد.واقعا حالا دارم میفهمم امام علی(ع) چرا سر تو چاه میکرد و با با زمین حرف میزد.زد.اون موقع هم با الان هیچ فرقی نکرده.میگن گشتیم نبود نگرد نیست
همینه نمیدونم از کی بگم و از چی گله کنم وانقده بد دیدهام دیده که دیگه به چشمام هم اطمینان ندارم.نمیدونم کی درست میگه کی دروغ.انقده دروغ به اسم راست شنیدم که میترسم.نه از دورغ و نه از راست بلکه از دورغ هایی که به اسم راست میشنوم از همه.حتی فکر میکنم دوست دارم ها هم همش دروغه.هیچکی برا خودت دوست نداره.قطعا یه چیزی ازت میخاد تا بهت چیزی بده.محبت هم پولی شده و رایگان نیست.دل شیکسته رو کسی نمی خره.دل شیکوندن چه اسون شده.همه میخان یه جوری دلتو بشکونن و برن.تناها چیزی که برا همه مهمه فقط خودشونن.محبت و دوستی هیچ قیمتی نداه و نمیشه پیداش کرد.به قولی تا نری کسی نمیفمه کی بودی.تا نمیری کسی نمیبخشتت.میگن به ما چه .اخه مگه چقدر میشه یه دل بشکنه و بری گچش بگیری .کسی که ادعا میکرد دوسم داره و بهم گفت تا اخرش باهاتم ولم کرد.نزدیک ترین کسانم حرفمم رو نمی فهمم.واقعا دارم فکر میکنم خوش به حالت که رفتی.نموندی و نتونستی بیشتر از این سختیای بامن بودن رو ببینی.یه چیزی شدیدا بهمم میریزه.یادته یه روز بهم زنگ زدی گفتی بیا ببینمت.من خیلی سرد باهات برخورد کردم.نمیدونستم اگه از دستت بدم دیگه تموم زندگیم ایندم و همه دلخوشیامو از دست میدم.یادمه ماه رمضون سه سال پیش.بین دعایی که شبهای قدر میخونن همه یه جمله هست که همه اونو میگفتن.(سبحانک یا لا الله الا انت الغوس الغوس خلصنا من النار یا رب) اما من چی فقط از خدا تورو میخاستم.اما وقتی بهت رسیدم نفهمیدم خدا چی بهم داده.ناسپاسی کردم.دلتو شیکوندم.گریتو در اوردم.با بچه بازیام.با لج بازیام.با ندونم کاریام.با گم کردنام.شکر خدا هم که یادم رفت.انقده بد شدم تا خدا هم لجش گرفت و بهترین نعمتی که بهم داده بود رو گرفت.حالا دستام مونده و تنهایی من.
من خالی از عافه و خشم.خالی از خویشی و غربت گیچ و مبهوت بین بوندن و نموندن
عشق اخرین همسفر من مثل تو منو رها کرد حالادستام مونده و تنهایی من
ای دریغ از من که بی خود مثل تو گم شدم گم شدم تو ظلمت تن
ای دریغ از تو که مثل عکش عشق هنوزم داد میزنی تو ایینه من
وای گریمون هیچ خندمون هیچ باخده و برندمون هیچ تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ
ای ای مثل من تک و تنها دستامو بگیر که عمر رفت همه چیز تویی زمین و اسمون هیچ
با تو میبینم همه بود و نبود بیا پر کن منوای خورشید دل سرد
بی تو میمیرم مثل قلب چراغ نور تو بودی کی منو از تو جدا کرد؟
حالا میفهمم اون گریه های شبونتو.اون لج و لجبازیمو.تا داشتمت نمیدونستم چی رو دارم و اگه از دستت بدم عمرمم و جونمو و همه چیزمو از دست میدم.مگه یه انسان به چی زندس؟فقط نفس بکشه راه بره این زندگیه؟نه.فرق یه انسان با یه مرده متحرک تو شاد بودن و امید به اینده بهتره.اما من همه اینهارو هم از دست دادم.نمیدونم خدا هم باهام لج کرده.هیچ چیز توزندگیم خوشحالم نمیکنه.کوچکترین حرف یا اتفاق هم بهمم میریزهویاد اون موقع ها که باهم بودیم میوفتم.نیست شبی که به یاد تو نخوابم.حتی واسه خوابیدن هم بهونه تورو میکنم و دوست دارم بخوابم شاید تو خواب ببینمت.نسبت به همه چیز بی اعتقاد شدم.اگه مطمئن نبودم که خودکشی حرومه و گناه داره و خدا به هیچ وجه نمیبخشه خیلی زودتر مثل تو که یه دفعه نشون دادی واقعا از با من بودن خسته ای واقعا این کارو میکردم.اما نمیخوام فقط خودمو بندازم گوشه بیمارستان و یه عده رو دور خودم جمع کنم و نگران تر از اینی که هستن ببینمشون.
دلم عمری میگیره بهونه میخواد دل بکنه از این زمونه
تویی فانوس روشن تو شب تار واسه این دل سرگشته بی یار
دیگه وقتشه که بارون بباره بریزه رو سر شبا ستاره
شبای انتظار شبای دلتنگ که میزنه به شیشه دلم سنگ
ای تو هستی این دل شکسته من نای نفسهای خسته من چشمهای در خون نشسته من ای جان
من که مست یه جرعه ناز نگاتم پنجره روبه خندهاتم دیونه اسم اشناتم ای جان
یه روز گل میکنه غنچه رویا اگه پا بزاری رو فرش چشمام
میشینه رو سرم سایه دستات میپیچه تو سرم عطر نفسهات
خدا کی میرسه لحظه دیدار؟ دل از خواب قفس کی میشه بیدار؟
هنوز منتظرم خسته و بیتاب که شب گم بشه تو خنده مهتاب
ای تو هستی این دل شکسته من نای نفسهای خسته من چشمهای در خون نشسته من ای جان
من که مست یه جرعه ناز نگاتم پنجره روبه خندهاتم دیونه اسم اشناتم ای جان
یادت نرفته که اخرین سری ها گفتی دلمو شیکوندی میخام دلتو بشکونم.رسیدی به ارزوت.دیدی دل شکستمو؟چی بهت رسید؟یادت که نرفته اولین ر.زهای اشناییمون؟یادته چه تقلا ها کردیم؟پیش کیا رفتیم؟هر کسی رو که میشناختیم واسطه کردیم.تا بهم رسیدیم.چقدر با هم بودن رو دوست داشتیم.میمردیم واسه هم دیگه.حالا کوش اونهمه دوست داشتن؟حالا کوش اون گرمی دستات که هیچ وقت بهم نمیدادی؟یادته میگفتی نامحرمیم.نمیدونم شاید حس حسادت بود تو اخه فط به من دست نمیدادی.با بقیه راحت تر بودی.حالا بیا ببین این دلی که شیکوندی و رفتی ببین چه کرده با من.ببین چطوری اشیونمو زندگیمو به اتیش کشیدی و رفتی.بی معرفت یه نگاه هم نکردی.ببینی این همه بلایی که به سرم اوردی من هنوز زندهام یا الکی دارم فقط تظاهر به زنده بودن میکنم.
ای خدا دلگیرم ازت ای زندگی سیرم ازت.ای زندگی میمیرم و عمرمو میگیرم ازت
حالا باز دوباره ماه رمضون امده.ماه نزول قرآن.ماه اشتی خدا و بنده هاش با هم.تو میدونی من تنها ارزوم خوشی و شادی تو و در صورت امکان دوباره بودن با توئه.به قولی اگه خدا فقط و فقط یک ارزوی انسانو بر اورده میکرد ارزوی من دوباره دیدن تو و ارزوی تو هرگز ندیدن من بود.حالا واقعا خدا ارزوی کودممونو براورده میکرد جای سواله
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن دیوانه که بودم!
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید.
یادم آمد که شبی باهم ازآن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی!
ازین عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم . . . !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید.
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم.
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق دل آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
+ نوشته شده توسط ابراهیم تقی زاده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت
21:56 |